diyana
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

...و پايان اين دفتر

گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که زیادی در حال فکر کردنم .یعنی حتی یه لحظه هم نیست که فکرم آزاد باشه ومشغولیت ذهنی نداشته باشم.توی اینهمه فکر و خیال گاهی وقتها فکر های عجیب هم می کنم به چیزایی که تقریبا محال هستند و دلم می خواد واسم پیش بیاد از فکر کردن به این چیزا لذت می برم.و اون وقت با خودم فکر  می کنم که اگر یه روزی همین اتفاق پیش بیاد چه واکنشی نشون می دم.

خیلی عجیبه اما این چند وقته همه ی اون اتفاقهای محال داره واسم  پیش میاد و جالبترش :با اینکه دقیقا همون جوری بود که قبلا فکرشو می کردم واکنشم کاملا متفاوت بود با اون چیزی که می خواستم.داره یه اتفاقهایی می افته که خیلی وقته منتظرش بودم .اما خوشحال که نشدم هیچ با دست خودم دارم همشو نابود می کنم.

الانم که چند وقته گیر دادم به این وبلاگ بیچاره که حذفش کنم.همیشه دلم می خواست وقتی از چیزی خداحافظی کنم که هنوزم ارزش موندن رو داشته باشه.یه جورایی تو اوج تموش کنم.

یه خورده  کشش دادم.دارم وقتی تمامش می کنم که خودش چند وقته تمام شده.

فکر می کنم حالا که در آستانه 24 سالگی خودم و 4 سالگی وبلاگمم این  دوران از زندگی من دیگه تمام شد .شاید این وبلاگ هم متعلق به همین دوره بوده و عمرش تمام شده باشه.شایدم فردا برگشتم با یه شروع تازه.

اینجا مخلوطی از خاطرات دانشگاه و روزمرگی ها و دلتنگییام بود.دانشگاه که چند وقته تمام شده اینجا هم همون موقع باید تمام می شد.امیدوارم ،امیدوارم که به محض نوشتن این پست دلم تنگ نشه و دوباره بنویسم...

پی نوشت پست های قبل:

عشق ممنوعه:دقیقا زمانی که فکر می کردم هیچ وقت دیگه نمی بینمش مثل سایه ظاهر شد.ظاهر شد که برای همیشه اینجا بمونه.با یه لبخند بی روح.سرد و خشک دست تکون دادو رفت.و من که حالا خالی از هر احساسی بودم.

…..:این روزا بیشتر ازش خبر دارم بهم نزدیک تر شده.نمی دونم شاید این نزدیکی شروع  یه دوری همیشگی باشه.

کنکور ارشد:آزاد رو هم دادم.بد نبود.اما نه در حد قبولی.نمی دونم شاید واسه همیشه درس و بذارم کنار...

و حالا دوستام: من خیلی حوصله به قول مائده این همساده بازی روندارم هر وقت یه نفر تو وبلاگش این جوری می نویسه صاف می رم و فقط مال خودمو می خونم.اما خوب تحمل کنید دیگه یه جورایی یه اعترافاتی هم می خوام بکنم.(می تونید هر کی مال خودشو بخونه)

1-ali4461:خب من تو رو اینجا پیدا نکردم که بخوام اینجا ازت خداحافظی کنم.اما یه جورایی حق آب و گل داری.شبای زیادی با هم تا صبح بیدار بودیم. اگه توی کامنتا نفر اول نبودی دیگه امکان نداشت کامنت بذاری واسه همین نفر اول اسمتو نوشتم.و اینکه هنوزم بعد از 4 سال بهم لطف داری...

2-گیج منگولی:میترا جون همیشه واسم مثل خواهر بزرگتر می موندی که هیچ وقت نداشتم چون من اینجا مجبورم واسه همه خواهر بزرگتر باشم.نمی دونم اما شاید قانون اینجا اینه که از فضای سایبر خارج نشیم شاید می خواستیم قانون شکنی کنیم که نشد...

 3-ماه پیشونی :من همیشه از حرف زدن باهات لذت می بردم.از وبلاگ میترا باهات آشنا شدم.به نظر من خیلی باهو ش و با تجربه بودی .به من خیلی کمک کردی.به خاطر تشویق ها و کمکت  واسه ادامه تحصیل واقعا ممنوم.و به خاطر ایجاد انگیزه و نصیحت های مادربزرگی...

 

۴-قلب شیشه ای:محمد عزیز.خودت که می دونی من آدرس وبلاگتو از روی صندلی های دانشگاه پیدا کردم.اما همیشه نسبت به خودت و وبلاگت حس خیلی خوبی داشتم.هر دفعه هم که گذارم به اهواز می افته دلم تنگ می شه.یه خاطر لطفی که همیشه نسبت به من داشتی ممنونم.باز کردن اکانت توی share mation. آهنگ پت و مت.ایمیل زیبات و عکس یادگاری....

 5-خنگ با لباس آبی:دختر دایی ناز من.یه جورایی پایه خرابکاری های بچگی.که اونم دیگه نمی نویسه....

 6-نامه های بی جواب:مهدی عزیز که از طریق وبلاگ مسعود باهاش آشنا شدم.حیف که مدت زیادی نگذشت.همیشه به من لطف داشتی و همیشه نوشته هات و دوست داشتم که انگار پر از حرفهای نگفته بود....

 7-ستاره آسمون شب:رضای عزیز.که از توی لیست وبلاگهای آپدیت شده پیدات کردم. و یه بار همدیگرو گم کردیم و دوباره تصادفی پیدا کردیم.(یادت میاد؟خودتو سرچ کردی منو پیدا کردی؟؟!!)وبلاگت واسه من یه حس غریبی داره.ادبیات زیبایی که همیشه سعی کردی هر طوری که شده حفظش کنی. وبلاگت یه جورایی( حداقل واسه من) اعتبار دنیای وبلاگ نویسی بوده...

 

8-روزهایی که میگذرند:ستاره عزیز.که عاشق شعرای زیبای وبلاگت هستم.و یه دنیا حرف داشتم باهات که هیچ وقت فرصت گفتنش نرسید..

9-عاشقانه های من و شهرام:یادش به خیر قبل از ازدواجت روزی 2-3 بار کانکت می شدم تا وبلاگتو بخونم.و جالب اینکه همیشه هم آپدیت بودی!!!یه جورایی باهات زندگی کردم.ببخش که این چند وقت اصلا نیومدم....

 

10-یادداشت های پراکنده یک جوان:مسعود عزیز.خودت بهتر می دونی که هم من هم دختر دایی نازم! چقدر نوشته هاتو دوست داشتیم.یه چند وقته میام انگار وبلاگت فیلتر شده.خودتم که چند وقته حسابی بی معرفت شدی!!!

11-کسی می خوابد و خوابش نمیگیرد:ستایش عزیز که از طریق تامی باهاش آشنا شدم.دوست داشتم بیشتر در موردت بدونم.احساس می کنم که خیلی بهم نزدیکی.شایدم کوچه پشتی باشی!.وبلاگ تو هم انگار فیلتر شده!!!

12-از این زمانه دلم سیر می شود گاهی:یا شاید خانوم توت فرنگی یا شایدم مینا بی غم.و برای من مائده دوست داشتنی و یه جورایی سنگ صبور من.از تو که خداحافظی نمی کنم.اما خب باید به خاطر مهربونیات و تحمل کردن من .و به خاطر مسیجای نصف شبی ازت تشکر کنم.

 

13-دست نوشته های مغشوش یک فراری:بالاخره نوبت به تام کروز عزیز رسید.شاید بیشتر از بقیه به گردن من حق داشته باشه.به خاطر همه ساعتهایی که با حوصله به حرفهام گوش دادی.به خاطر تشویقات واسه درس خوندن.به خاطر اعتمادی که بهم داشتی.به خاطر اینکه منو لایق شنیدن حرفات دونستی.و به خاطر خیلی چیزای دیگه ممنون.باور کن من هیچ وقت دلم نخواسته بازیت بدم.و اصلا دلم نمی خواسته اذیت بشی و همیشه دوستت داشم.هنوزم گیجم که این آخریا یه دفعه چی شد.خیلی دلم می خواد ببینمت .پس به امید دیدار...(پی نوشت قبل از ادیت کردن این پست، شد که بیای و ببینمت و باهات حرف بزنم.رو حرفتم فکر کردم واسه همین اینقدر طول کشید تا این پست رو بفرستم.اما خب دیگه انگار مرغ یه پا داره...)

14-ژیگولو:علی عزیز.می خوام یه اعتراف کنم اونم اینه که من تا مدتها نمی دونستم تو دختری یا پسر؟!!!

 با تاخیر فراوان تولدت مبارک.به خاطر همه کامنتای قشنگت ممنون.و به خاطر اینکه همیشه هوامو داشتی و بهم سر می زدی.

15-کلینکس:هم خودتو هم وبلاگتو خیلی دوست دارم.خوشحالم که دوباره بر گشتی.امسال سال تحویل آنلاین نشدم.ترسیدم بازم مثل هر سال بشه.اما هنوز همون یه باری که باهات چت کردمو یادمه.واسم خیلی شیرین بود.یادت میاد :تو گل بندری.....

 

16-کوه پنچم:آنا جون.که یه جورایی اوضاعت مثل خودمه.امیدوارم که ارشد قبول شی.و بتونی بهترین راه رو پیدا کنی.

17-مانیا:عزیزم .برات ایمیل می زنم اما چون از اینجا باهات آشنا شدم پس باید می نوشتم.خیلی خیلی دوست دارم.به خاطر حرفای قشنگت ممنون.به خاطر ایمیل زیبات و ...

خب دو نفر دیگه هم هستن که باید حتما بنویسم.اولیش مهدی(هویت من) که اون وقت که من باهاش آشنا شدم اسم وبلاگش (من آدما رو دوست دارم) بود.خیلی بهم لطف کرد .خیلی واسم وقت گذاشت.و باعث آشنایی من با خیلیا که بهترینش مانیا و میترا بودن شد.

و بعدی سجاد  که نمی دونم شاید این حقش نبود.نمی دونم اون موقع اینقدر روت حساب می کردم  که با خوندن کامنت ثمره تقریبا شوکه شدم.اما فکر می کنم به خاطر کامنتای همیشگت و وقتی که واسه خوندن وبلاگای همه می ذاشتی نباید می ذاشتیم بری.

وای نفسم گرفت.امیدوارم چیزی رو جا ننداخته باشم.امیدوارم از رفتنم پشیمون نشم.هر چند که چون خودمو می شناسم یه جایی واسه برگشت  گذاشتم.اما این دفعه زمانی بر می گردم که یه حرف تازه واسه گفتن داشته باشم.یا بهتر بگم یه زندگی تازه رو شروع کرده باشم.یا یه کار تازه که تا حالا نکرده باشم. خب دیگه تا اشکم در نیومده برم.

 

مواظب خودتون باشید....

هوای همدیگرو داشته باشید...

 خدا نگهدار...

 

 

    عکس یادگاری

  


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/٢٤ - diyana  |لینک به نوشته

آخرين پست ۱۳۸۵

گفته بودم دلم می خواست یه پاک کن داشته باشم و خیلیا رو باهاش پاک کنم.همین کارو هم کردم.بد نبود.هر چند گاهی وقتها دلم براشون تنگ می شد.اما خب از خیلی چیزا بی خبر بودم و اعصابم راحت تر.

فوت ناگهانی مامان شکوفه باعث شد تا دوباره همه رو ببینم.

بعد از چند ماه همه اونایی که اون روز رفته بودیم خونه فروغ این دفعه توی مراسم ختم ...

 

چند ساعت بیشتر تا پایان سال 85 نمونده 4-5 ساله که بعد از سال تحویل آنلاین می شم اما هیچ وقت حتی یه چراغم هم توی مسنجرم روشن نبوده.امسال بازم میام.شاید یه چراغ روشن شد.می خواستم واسه همه تک تک دعا کنم و اینجا بنویسم واسه هر کس دعای مخصوص به خودش.اما گفتم شاید خوندن این همه اسم خسته کننده باشه.پس توی دلم واسه همه دعا می کنم و اینجا فقط می نویسم.توی این سال خدا برای همه بهترین چیز رو پیش بیاره.به همه آرزوهای خوبتون برسید.براتون بدون غم و غصه باشه و شاد شاد باشید.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب و الابصار.....


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - diyana  |لینک به نوشته

بعد از کنکور

امتحانمو خراب کردم.نه از اون خرابا مثل علی(پسرخاله ی آفتاب مهتاب) که چند ما دپرس می شه و بعد شریف قبول می شه ! از اون خرابا .....

یعنی بیشتر از 5 ماه  آب در هاون کوبیدن....

هیچی ازم نمونده.عینه موادی شدم که تاریخ مصرفشون گذشته....

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - diyana  |لینک به نوشته

 

ایندفعه می نویسم نه به خاط احتیاجی که به نوشتن دارم.نه به خاطر دلتنگی برای اینجا .نه به خاطر دوستایی که به خاطراوناست که  اینجا رو دوست دارم.فقط می نویسم به خاطر لذت خوندنش چند وقت دیگه.....

دهم دی

نمیدونم چرا این روزا باز اینقدر دلم می گیره و چرا هنوز صبح نشده شب می شه و چرا من همش سردمه.

احساس پوچی می کنم و از همه چیز و همه کس بیزار می شم و باز دلم تنگ می شه برای هر چیزی که ازش بیزار شده بودم.

هفدهم دی

 امشب بعد از 6 ماه دیدمش .عادت کردم به ندیدنش.هوا تاریک تر از اونی بود که بشه کسی رو از اون فاصله ببینی.اما احتیاجی به دیدن نبود.حسش کردم مثل همیشه. مثل اون وقتا.داد زدمو و صداش کردم.این دفعه دیگه قلبم تاپ تاپ نکرد.نمی دونم هوا زیادی تاریک بود یا من دیگه عاشق نبودم.

پنجم بهمن

  پنج شنبه .اهواز.خونه نوشین .اولین باریه که اهواز بهم بد نگذشت.یعنی اولین باریه که مجبور نبودم همش در حال دویدن باشم.هر چند که فردا صبحش به خاطر اینکه به قطار برسم.تمام طول راه به راننده می گفتم یه ذره تند تر...

دوازدهم بهمن

  پنج شنبه .شیراز خونه دایی.کلی خوش گذشت و حال وهوام عوض شد.چقدر دلم براشون تنگ شده بود.

جمعه توی فرودگاه حسابی شلوغه.1 ساعت زود اومدم. دو تا کتاب خریدم و یه عالمه ذرت خوردم.دارم بر می گردم...

شرحی پراکنده از زنی تنها

 همکار بابا یه کارت دعوت برای تاتر بهش داده بود .گفته بود چون دخترش کار اولشه دلش می خواد چندتا از همکاراش و دوستاش باشن.روی کارت نوشته بود" این نمایش برای افراد زیر 15 سال مفید نمی باشد و ...

 حضور شما مایه دلگرمی است."

دختر دایی هم که اینجا بود گفتیم بریم که مایه دلگرمی باشیم.این دختر دایی، هم خیلی پایه ست، هم خیلی بد خنده.یعنی اولا که به شکاف دیوارم می خنده  بعدشم وقتی شروع می کنه به خنده اینقدر بلند می خنده  که تا صدتا خونه اونورتر صداش میره.خودش می گه تا حالا چند بار استادای مختلف از کلاس بیرونش کردن...

4 تایی رفتیم تاتر.حسابی شلوغ بود و تاریک و آروم.یه نور کمی اومد و یه آقایی شروع کرد به صحبت که لطفا موبایلاتونو خاموش کنید و سالن و در حین نمایش ترک نکنید تا صدای صندلی ها بلند نشه هنوز حرفش تمام نشده بود که دختر دایی با صدای بلند زد زیر خنده. یه آقایی که مسئول انتظامات بود اومد بهش تذکر داد که ساکت باشه.اما مگه می تونست؟دهنش و گرفته بود و می خندید هر کاری می کرد خندش بند نمی یومد.خواهر دومیه هم از خنده اون خندش گرفت و شروع کرد. آقاهه دوباره اومد تذکر داد.خواهر سومیه هم زد زیر خنده.وای که اگه این شروع کنه دیگه هیچکی جلودارش نیست، بهش گفتم:

 پا شو بریم یه جای دیگه بشینیم.رفتیم یه جای دیگه اما صدای اون دوتا می یومد .بیچاره ها چه تلاشی می کردن که نخندن اما نمی شد .خواهر سومیه هم تا صدای اونا رو می شنید که به زور داشتن جلوی خندشونو می گرفتن می زد زیر خنده.خلاصه که حسابی احساس شرمندگی بهم دست داده بود و دعا دعا می کردم زودتر تاتر تمام شه.حالا بد بختی تاترش هم آخر غم و غصه بود.آقاهه دوباره اومد بهشون تذکر داد که اگه واقعا نمیتونید خودتونو نگه دارید برید بیرون.که پا شدن اومدن پشت سر ما نشستن.

به سلامتی منم خندم گرفت....

تازه مامان 2 تا کرانچی بزرگ هم بهمون داده بود تا بخوریم.خوبه دیگه اونا رو باز نکردیم.

تاتر که تموم شد دختر دایی باقیمونده خنده هاشو کرد و گفت من شعورم به اینجاها نمی رسه حداقل می بردینم سینما تا با خیال راحت بتونم بخندم....

   


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - diyana  |لینک به نوشته

يه مشت اراجيف

داشتم تمرین می کردم ببینم چقدر می تونم تحمل کنم و چیزی ننویسم.می خواستم یواش یواش وابستگیمو به اینجا کم کنم.همیشه فکر می کردم فشردن این دکمه حذف وبلاگ خیلی قدرت می خواد اینقدری که از عهده هر کسی بر نمیاد.اما الان می بینم که خیلی هم سخت نیست .آدمیزاده دیگه به همه چیز عادت می کنه.فشردن این دکمه حذف وبلاگم اونقدرها کار سختی نیست واسه یه لحظه چشماتو می بیندی و بعدش دیگه تمومه.نهایتش اینکه که کلی دلت می گیره و چند قطره اشک واسش می ریزی و چند روز دلتنگی و از اونجایی که عادت کردن از خواص آدمیزاده به نبودش عادت می کنی.دوباره اشتباه نشه ها فعلا نمی خوام وبلاگو حذف کنم.بعضی روزا و مناسبتا که می شه و فکر می کنم سال پیش این موقع و این روز چکار می کردم پست سال قبل رو یادم میاد و با تمام کامنتاش و اینکه کی چه کامنتی گذاشته.(مثل شب یلدا)و اینقدر از اینجا دوستای خوب پیدا کردم که نمی تونم یه دفعه ارتباطمو قطع کنم.

الان تا میای یه ذره خاطره بنویسی.کامنت می ذارن که چه وبلاگ مسخره ای .اما خوندن خاطرات گذشته اگه واسه دیگران خسته کننده باشه واسه خودم لذت بخشه.

قبلنا کلی زور می زدم که توی نت یه دوست پیدا کنم که دختر باشه اما مگه می شد .حالا چی همه دختر شدن که.پسرا کجایید؟؟؟

.............................................................

بازم خاله اومد و رفت و حسرت دیدنش به دلم موند.

توی این یه هفته ای که مامان شیراز بود بابا داشت دق می کرد .(هر کاری کرد که واسه آخر هفته بلیط جور کنه نشد.پروازا کیپ تا کیپ پر بودن.آخه یکی نیست به این مردم بگه زمستونی بشین تو خونه هاتون مگه کارو زندگی ندارین ).همیشه همینجوریه ها.مامان که خونه نباشه کلافه می شه .غذا نمی خوره.درست حسابی سر کار نمی ره.یه دیقه از خونه می ره بیرون  زود بر می گرده و روزی هزار بار زنگ می زنه به مامان...نه اینکه دلش تنگ بشه ها طاقت نداره مامان خونه نباشه.مامان می گه از اینکه مسئولیتش زیاد می شه کلافه می شه.

خلاصه اینکه مامان که بر گشت بابا رفت واسه چند روز بعدش بلیط گرفت.از صبح کشتمون یه چمدون نمی تونه خودش ببینده .عین بچه های هی از مامان می پرسه لباس چی بذارم اون خوبه این خوبه ..خلاصه بالاخره ساعت 5 رفت فرودگاه.اما ساعت 9 بود که دست از پا درازتر برگشت خونه.به خاطر مه شدید پروازش کنسل شد.خب  اینم از عاقبت بابای حسود.

......................................................

این ماه آذر چقدر همه متولد شدن.از اولین روزش تا روز آخر.5-6 تا تولد که خواهر کوچیکه رفت .منم یه تولد رفتم و به چند نفر تلفنی تولدشونو تبریک گفتم.تامی و مائده هم که بودن.تازه عقد دوستمم که بود.خواهر دومیه می گه" نه بابا همه ماهها همین طوره .بس که این متولدین آذر خودشونو تحویل می گیرن.همه جا اعلام می کنن.و واسه خودشون تولد می گیرن"......من بی تقصیرم.اون می گه.

.........................................................

شنبه جشن فارغ التحصیلی بود.توی لباسی که بهم دادن غرق شده بودم هیچیم پیدا نبود.کلاهها که حسابی خندار بودن .نمی دونستیم کلاه و نگه داریم یا مقنعه.آخرشم اینقدر شلوغ پلوغ شد که نذاشتن یه عکس دسته جمعی خوب بگیریم.

 

به ...: ( خودش می دونه).وقتی من رفتم هنوز هیچ کس نبود فقط چندتا از بچه های کلاس خودمون اومده بودن که جلو ردیف دوم نشسته بودن منم همونجا نشستم وسطای جشن پا شدم اومدم همه جا رو نگاه کردم اما ندیدمت.آخر جشنم باز اونجا که می گی کسی رو ندیدم.حتما قسمت نبوده.

...............................................................

دیشب داشتم سوپ درست می کردم از این سوپ های آماده که حروف انگلیسین به خواهر دومیه گفتم من قاشق رو می کنم تو سوپ در میارم هر چی درومد اول اسم شوهرت می شه .اگه هم چیزی در نیومد یعنی ترشیده می شی.دور اول که هیچی در نیومد .دور دوم دلم سوخت یه هفت هشتا شوهر براش جور کردم.خواهر کوچیکه اومد که واسه منم در بیار.مامان از اون طرف داد زد واسه مریمم در بیارین...

نمی دونم چرا سوپه اصلا خوشمزه نشد.

....................................................

تا شما باشید دیگه نگید آپ کنم.من کنکور قبول می شدما.همش تقصیر شما بود گفتید آپدیت کنم.وقتم تلف شد دیگه قبول نمی شم.

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٠/۸ - diyana  |لینک به نوشته

ضيافت

قرار شد با شیدا و الهام و شکوفه جمعه بریم خونه فروغ.(بعد از 2ماه)فروغ گفت حالا که شما هم میاید به سارا و حدیث و صدی هم می گم بیان.جالبیش به این بود که همه تا آخرین لحظه رفتنشون به عروسی فروغ قطعی بود حتی همه لباسم خریده بودن اما هیچ کدوم نرفتیم.

از صبح چند بار شیدا مسیج زد و نیم ساعت نیم ساعت رفتنمون رو عقب انداخت آخرش گفت دیگه روم نمی شه به فروغ بگم تو زنگ بزن بگو 7 میایم.به فروغ که زنگ زدم گفت من تنهام مهدی امشب می ره خوابگاه خودت زودتر بیا .

وقتی رفتم سارا اومده بود.کلی غر زد که چرا همتون با هم نیومدین؟بی تربیت گیر داده بود به فروغ  که یعنی تو حالا عروسی کردی؟!!!

بعدم نشستیم با هم آلبوم عروسیشو نگاه کردیم که نصفش تو دست من بود و بقیش تو دست سارا جا موند!!

صدای زنگ در و حدیث وارد شد.دوباره ماچ مالی و ...شماره هامونو به هم دادیم و دو ورق دیگه از البوم پاره شد.

دینگ دینگ صدی اومد.وای چه ذوقی کرد.مسیج زدم به شیدا که زو بیا دیگه.زنگ زد که کیا اومدن.آمار دادم و گفت چکار کنم دارم دنبال کاغذ کادو می گردم.

10 دقیقه بعد الهام و شیدا هم اومدن.همه با هم داد زدن پس کو شکوفه؟ آخه این شکوفه دوران مدرسه بد جوری سوژه بود.شیدا گفت مرسی که این همه تحویل گرفتید شکوفه گفته چرا دیر بهم خبر دادید نمیام.خلاصه حدیث زنگ زد و چند تا فحش نثار شکوفه کرد و نیم ساعت بعد شکوفه اونجا بود.

وای که چقدر خندیدیم.بعد از 4 سال دوباره هم دور جمع شدیم.خلاصه اینکه ضیافتی بر پا بود که نگو .

پی نوشت:

1-با هر کلکی بود شوهر فروغ رو کشوندیم خونه.اما دیگه آخرش پررو شد .نیم ساعت همه ژست گرفتن که عکس دسته جمعی بگیریم آخرش فهمیدیم که فقط فروغ تو کادر بوده!

-از آلبوم فروغ هیچی نموند!

 ۲

3-این روزا هیچ کاری نمی کنما.اما بازم همش وقت کم میارم.به هیچ کاری نمی رسم.البته به جز خواب.

 

 4-سرعت اینترنت اینقدر پایینه که تقریبا هیچ کاری نمی شه کرد.یه کارت می خرم کانکت می شم  100 بار دی سی می کنم دوباره کانکت می شم تا شاید یه سایت باز شه .اینقدر فس فس می کنه تا کارتم تمام شه.حالا با این اوضاع ثبت نام کنکور هم اینترنتی کردن.ثبت نام که کردم و خیالم راحت شد میام به همه سر می زنم.

 

 5-می دونم چند تا ایمیل بدهکارم.به ستاره و گیلدا و یکی دوتا دیگه .مشکلات بالا که رفع شد جبران می کنم.

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۸/٢۳ - diyana  |لینک به نوشته

پت و مت

پت=بابا    مت= دوست بابا

1.نشستم  توی هال و دارم برچسبا رو می چسبونم رو ناخن ام تا فرنچ کنم.پت رد می شه و انگار یه دفعه چیز عجیبی دیده باشه دوباره بر می گرده می گه این چیه؟

می گم لاکه دیگه.چطور ؟

پت:واقعا؟؟!!!! آخه چند وقت پیش دیدم نا خن ات این جوریه گفتم حتما یه بیماری چیزی گرفتی.آخه دیدی بعضیا مریض که می شن نا خن اشون سفید می شه.بعد دلم نیومده چیزی بگم گفتم شاید ناراحت یا نگران بشی بذارم یه مدت بگذره اگه خوب نشد بریم دکتر.

2.مت عشق سینماست هر فیلمی رو هزار بار می بینه .الانم نشسته یه فیلم قدیمی می بینه .از این فیلمای بهروز وثوقی.

مت:واییی ببین چه دورانی بوده قدیما. چقدر جالب.اگه این فیلما نبودن کی یادش بود که قدیما با نخ صورت رو اصلاح می کردن.اصلا کی می دونست که با نخ می شه اصلاح کرد.یادش به خیر قدیما هم عجب چیزایی بوده ها.

دختر مت:!!! بابا مگه فکر می کنی الان با چی اصلاح می کنن؟

مت :با دستگاه دیگه.

و بعدش مت 2تا شاخ رو سرش سبز می شه وقتی می فهمه که هنوزم نخ جز ابزار کاره.

3.افطاری خونه مت.مت یه گوشی جدید خریده.6125.کلی هم باهاش ذوق می کنه.بعد شام مت می گه الان وقت چیه؟

می گم الان زیرزمین شروع می شه دیگه.

مت:نه اونو که فردا هم می شه ببینیم.الان وقت بلوتوث بازیه.بذار برات یه موزیک با حال بفرستم .خیلی با مزه ست.آن کردی؟

من:آها آره بفرستید.

و مت رو می بینم که گوشی رو گرفته و هی تکون تکون می ده.فکر می کنم مثل همیشه داره مسخره بازی در میاره.

نوبت من که می شه واسش یه چیزی بفرستم مت می گه:گوشیتو تکون بده.زودتر می رسه.

من:!!!!!

مت:من خودم امتحان کردم تکون بده خیلی زودتر می رسه .

من:ای بابا شما که تکنولوژی رو بردید زیر سئوال.

مت:

4.خونه خودمون.پت : می خوام یه گوشی مثل ماله مت بخرم.

من:نه بابا اون چیه اصلا چیز جالبی هم نیست.بیا گوشی من مال تو.من یکی دیگه می خرم.

پت:از گوشیه تو خوشم نمیاد خیلی پیشرفته ست.ازش سر در نمیارم اعصابم خورد می شه.

من:!!!!!

حالا حدس بزنید این گوشیه پیشرفته من چی می تونه باشه؟(پیدا کنید پرتقال فروش را)

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۸/٩ - diyana  |لینک به نوشته

هوای همو بیشترداشته باشیم...

دلم می خواست یه پاک کن داشتم که می تونست همه آدمایی رو که یه جورایی تو زندگیم نقش داشتن و الان فکرمو مشغول کردن و راحت پاک می کردم انگار که هیچ وقت وجود نداشتن.اون وقت فکرم آزاد آزاد بود و به آینده یه جور دیگه فکر می کردم یه جوری که اصلا نشه حدسش زد.البته تو رو هم حتما حتما پاک می کردم تا همه دردسرایی که واسم درست کردی و قراره بکنی رو دیگه هیچ وقت نداشته باشم.

.........................................................

بعضی وقتا خوندن یه جمله ساده که قبلا هزار بار خوندیه و شنیدی می تونه حالتو حسابی دگرگون کنه.

"خودتو با هیچ کس مقایسه نکن از زندگیت همون طور که هست لذت ببر"شاید اگه این اکانت لعنتی بی موقع تموم نشده بود فردای همون روز اومده بودم و یه پست نوشته بودم.

به هر حال نمی دونم یادآوری این جمله بود یا به برکت ماه رمضون که حال و هوام حسابی تغییر کرد و حالم کلی خوب شد.و شاید اگه این استاد تضعیف روحیه (شیدا) دو روز پیش زنگ نمی زد هنوزم به خوبیه این چند روز بودم.از اول ماه رمضون افتاده بودم به جور کردن جزوه و کتاب.حالا یه تلاشی می کنم ببینم چی می شه هر چند که به قول شیدا می گه این رشته ای که تو انتخاب کردی تو کل کشور همش 15 نفر پذیرش داره اونم که معلومه به کیا می رسه!

بگذریم اومده بودم بگم هیج دقت کردید این جماعت وبلاگ نویس با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنن مخصوصا  این جمعیت اوناث!! این چند وقت از درو ویوار وبلاگا همین جور غم و غصه می بارید.اون از ستاره که معلوم نیست کجا غیبش زده .اون از مائده.اون از ماه پیشونی.آنا .و تینا که در جا زد وبلاگ رو حذفش کرد .خودمم که ما شاالله..

حالا بعضیا که جدید هستن اما خیلیا مون هم هست که خیلی وقته همدیگرو می شناسیم.بعضی وقتا که با کلی ذوق و شوق آن می شم و میبینم هیچ خبری نیست کلی دلم می گیره و روزم زهره مار می شه اما خیلی وقتا هم مثل الان  که میام و کلی کامنت و افلاین (مخصوصا از دوستای قدیمی تر )دارم حسابی شارژ می شم.خیلی وقتا بهم دلگرمی دادید و حالمو عوض کردید.

 حالا می گم فکر نمی کنید بهتره به جای اینکه بیاییم نصف و نیمه وبلاگای همدیگرو بخونیم.یه خورده بیشتر به فکر هم باشیم.یعنی اینکه حداقل این اومدن و رفتنامون به یه دردی هم بخوره.یه دفعه مسعود پیشنهاد قرار وبلاگی رو داده بود نشدنی نیست اما خوب یه ذره مشکله.به هر حال فکر کنم از همین جا هم می شه به هم کمک کنیم .واسه خودمون یه گروه درست کنیم که همیشه از هم با خبر باشم به هم انرژی مثبت بدیم.مشکلاتمونو بگیم.همدیگرو راهنمایی کنیم.شاید لازم باشه یکی هم لیدر بشه.یکی که با همه ارتباط داشته باشه.نمی دونم اما  خلاصش اینکه هوای همدیگرو بیشتر داشته باشیم.

و آخرش اینکه:

   عشق مانند هوا همه جا جاریست تو نفس هایت را قدری جانانه بکش.

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٧/٢٥ - diyana  |لینک به نوشته

۱۸ شهريور

بوی  دود سیگار حالمو بهم می زنه.اصلا متوجه نیست توی فضای به این کوچیکی با این همه آدم جای سیگار کشیدن نیست.باز هم مثل همیشه به اتاقم پناه می برمو درو می بندم.هنوز 10 دقیقه نیست اومدم اینجا که مامان میاد  درو باز می کنه .قیافه ملتمسانه ای به خودش می گیره می خواد شروع کنه به حرف زدن.می دونم چی می خواد بگه با صندلی می چرخم و پشتمو بهش می کنم و با عصبانیت می گم :مامان ولم کن ترو خدا اصلا به من چه.می دونه من تحملشونو ندارم بازم اصرار می کنه.

همین جوری که غرغر می کنه و می گه عوض اینکه یکم به فکر من باشی ... از اتاق می ره بیرون.

...............................................................

"من 22 سالمه چرا این جوری با من رفتار می کنید...." این روزا هزار بار این جمله رو گفتم و هر بار در جوابش شنیدم که" باشه هر چند سالت  که می خواد باشه...."

و باز هر کاری که خواستم بکنم شنیدم:ا آخه میگه می شه یه دختر تنها ...."

من درس نمی خونم سر کار نمی رم.هیچ غلط دیگه ای هم نمی کنم آخه مگه می شه یه دختر تنها...

......................................................

نمی دونی چه حسی بهت دست می ده وقتی محکوم می شی به انجام دادن کارایی که نکردی.به ولخرجیایی که می تونستی بکنی اما به خاطر دیگران نکردی.به دادایی که می تونستی بزنی اما نزدی تا احترام دیگران و حفظ کنی..یه حرفهایی که توی گلوت گیر کردو هیچ وقت نزدی.

یا محکوم به انجام ندادن کارایی که انجام دادی و به روی دیگران نیاوردی .

دیگران چیزی یادشون نمونده....

اون وقته که می خوای همه اون از خود گذشتگی و سکوت و لطف بی خودی رو که از خودت نشون دادی با تمام وجودت بیاری بالا....

..................................................

دوباره در اتاق باز می شه.مامان میاد تو.قیافه اش دوباره پر از خواهش می شه و می گه بیا بشین پیشمون زشته.

خوب من برم تا باز دوباره مامان نیومده.

این پست رو 18 شهریور نوشتم چند روزی می شه اکانتم تمام شده اما نمیرم بخرم.آخه یه دختر تنها اکانت می خواد چکار؟؟؟

شاید این پست واسه همیشه یه گوشه کامپیوتر بمونه شایدم فردا برم اکانت بخرمو بفرستمش.بستگی به حال و هوام داره...

 

 

پی نوشت:به خاطر همون عوض شدن حال و هوا چیزی حدوده 9 خط رو حذف کردم.می دونم این مدت اینجا رو پر از حسه منفی کردم اما می بینید که این پست مال الان نیست .از این نوشته ها زیاد دارم اما هیمن قدر که حال خودمو بد کردن کافیه دیگه نمیخوام اینجا و شما رو هم در گیر کنم.فقط اینو گذاشتم شاید واسه اینکه دلیل اون حس منفی پست های قبل توجیه بشه.به خاطر راهنمایی های که کردید واقعا ممنونم .فردا پس فردا دوباره آپ می کنم.

 

به محمد:راستش خودمم تو این فکر بودم رفتم دانشگاه ببینم اگه معدلم از یه حدی پایین تره چند تا واحد بگیرم که خوشبختانه یا متاسفانه نبود.

 

به نینا: اروپا.(انگلیس)

 

به مینا(مائده):اینقدر دیر به دیر میای که خودمم یادم رفته بود.آره همون جریان تلفن و یه چیزی تو مایه های اس ام اس بود.

 

 

به سجاد:وبلاگت خیلی دیر میاد بالا.اما بازم کلی صبر کردم تا باز شه .صفحه کامنتا هم خیلی دیر باز می شه .یکی دوبار کامنت گذاشتم اما هر کاری کردم کد تصویر نمی یومد تا بفرستمش.شاید بشه بعضی چیزا رو حذف کرد که زودتر لود بشه.

 

به ژیگولو:ای بابا این حرفها چیه .من چرا باید ببخشم.شما مختارید هر وقت دلتون می خواد بیایید .واسه شما هم کامنت گذاشتم که بعدش انگار پرید!

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٧/٧ - diyana  |لینک به نوشته